کرشمه
هزار جهد بکردم که سر عشق و بپوشم
نبود به سر آتش میسرم که نپوشم
به هوش بودم از اول که دل به کسی نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
مر ا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
-------
نصیر خوانی
به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیم
به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیم
من اگر چه پیرم و ناتوان تو مرا ز درگه خود مران
که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانیم
به هزار خنجرم ار عیان زند از دلم رود آن زمان
که نوازد آن مه مهربان به یکی نگاه نهانیم
-------
مرادخانی
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان گذشت با سر پیمانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح میشکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
مجلس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
-------
ساقی نامه
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز و زاری چراست
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین جان شیرین من
چو شیرینی از من بدر میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پریچهرهای
همی گفت و میرفت هر لحظه دودش به سر
همی بود پایان عشق ای پسر
-------
طوسی
دل عاشق به پیغامی بسازه
خمار آلوده با جامی بسازه
مرا کیفیت چشم تو کافیست
ریاضت کش به بادامی بسازه
-------
مثنوی
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
از نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
من به هر جمعیتی نالان شدم
جنت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
هزار جهد بکردم که سر عشق و بپوشم
نبود به سر آتش میسرم که نپوشم
به هوش بودم از اول که دل به کسی نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
مر ا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
-------
نصیر خوانی
به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیم
به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیم
من اگر چه پیرم و ناتوان تو مرا ز درگه خود مران
که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانیم
به هزار خنجرم ار عیان زند از دلم رود آن زمان
که نوازد آن مه مهربان به یکی نگاه نهانیم
-------
مرادخانی
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان گذشت با سر پیمانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح میشکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
مجلس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
-------
ساقی نامه
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز و زاری چراست
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین جان شیرین من
چو شیرینی از من بدر میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پریچهرهای
همی گفت و میرفت هر لحظه دودش به سر
همی بود پایان عشق ای پسر
-------
طوسی
دل عاشق به پیغامی بسازه
خمار آلوده با جامی بسازه
مرا کیفیت چشم تو کافیست
ریاضت کش به بادامی بسازه
-------
مثنوی
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
از نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
من به هر جمعیتی نالان شدم
جنت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
